ثمین و رسیدن به یکی از آرزوهاش!
بالاخله امروز موفق شدم و به یکی از آرزوهام لسیدم.
اگه گفتین؟حالا بلاتون میگم.املوز مثل همیشه مامانم داشت تو آشپزخونه غذا درست میکلد و منم طبق معمول دنبالش لفتم و شروع کلدم به کند و کاو.تازه دو روزه که دخمل خوفی شدم و عین جارو برقی همه چی رو نمیخولم.البته بین خودمون باشه هر وقت که چشم مامانی لو دور ببینم دوباره میشم جاروبرقی.
ولی هر وقت که میخام بخولم و مامانی مچم لو میگیله فورا تغییر موضع میدم و اونو میدم به مامانی.داشتم میگفتم امروز اولش شیشه ی عرق کاسنی لو سرازیر کلدم و توش دستامو شستم.هی مامان منو میآورد کنار تا بله یه کهنه بیاله پاکش کنه و هی من به سرعت نور دوباله خودمو میلسوندم به اون تا دستامو خیس کنم و آب بازی تنم..gif)
هنوز نگفتم که آرزوم چی بود؟! آرزوم این بود که در کابینت لو باز تنم و چیزای توش لو بلیزم بیلون.تا حالا تا درش لو باز میکلدم،تا دستمو ول میکلدم در کابینت تندی بسته میشد اما امروز با تمام قوا تا آخر درش رو باز کلدم و با ذوق و شوق دونه دونه ظرف ریختم کف آشپزخونه
و آخلش هم نفهمیدم که مامانی با خنده هاش و وای وای گفتن منو تشویق کرد یا تنبیه؟!!!!!!!!!.gif)


وقتی که بهم میگن چشمک بزن اینجولی میتونم




ثمین و رسیدن به یکی از آرزوهاش!
